بسمالله

وسلام

 از غزلیات سعدی شیرازی است که خوانندگان زیادی آن را اجرا کرده اند از جمله محسن نامجو ، علیرضا افتخاری، شهرام ناظری، همایون شجریان و استاد محمدرضا شجریان:

ای ساربان آهسته رو، کآرام جانم می رود / وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو / گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون / پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان / کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم / چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود

با این همه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او / در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین / که آشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم / وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فرو مانده به گل / وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من / گرچه نباشد کار من هم کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبودی بی وفا / طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

 

 

 

هیچ آدمی افسرده به دنیا نمی آید بلکه آدمها در طول زندگی یاد می‌گیرند که نسبت به چیزهایی که دور و برشان اتفاق می‌افتد به شکل افسرده کننده‌ای جواب بدهند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 12:54  توسط درویش  | 

 

سلام می بخشید

درچنته چیزی نداشتم تقدیم کنم

هوامرغکی شده این مرغها واکسینه هستند

Your image is loading...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 8:31  توسط درویش  | 

 ازكتاب طلوع محمد

به خدايادم رفته ازكدام سايت دزديدم دوستان ببخشيدوانكه زحمت كشيده براي گردآوري اين نيزبنده راببخشد

 

 

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم

چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ

بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه ميبايد ـ

مرا هم گريه ميشايد

كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد

بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است

و در سوك بزرگ باغ، گريان است

***

بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ

كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد

و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ

دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ

بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود

و همراه نگاه ما ـ

غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .

***

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ

و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باري نيست

ز هر عشقي تهي ماندم

نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.

***

تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز

كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند

تو ميماني و عرياني ـ

تو ميماني و حيراني .

***

الا اي باغ پائيزي

دل منهم دلي سرد است

و طفل برگهاي آرزويم را

دست نااميدي تير باران ميكند پائيز

ولي پائيز من پائيز اندوه است ـ

دلم لبريز اندوه است .

چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد

نگاه جانپناهي نيست ـ

كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد

***

خطا گفتم، خطا گفتم

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

ترا در پي بهاري هست ـ

اميد برگ و باري هست

همين فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ

نسيم باد نوروزي ـ

تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ

بهارين آفتاب ناز فروردين ـ

بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ

هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ

و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ

دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .

در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ

به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ

و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد

درختان جشن مي گيرند

ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني

وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد

بهاري پشت سر داري ـ

تو را دل شادمان بايد

***

الا اي باغ پائيزي !

غمت عزم سفر دارد

همين فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

ولي در من بهاري نيست

اميد برگ و باري نيست .

***

تو را گر آفتاب بخت نوروزي

لباس برگ ميپوشد

مرا هرگز اميد آفتابي نيست

دلم سرد است و در جان التهابي نيست

تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ

مرا باران بغير از ديده تر نيست .

تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ

مرا نقشي ز مادر نيست .

***

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه تاريك جان من ـ

نشان از كور سوئي نيست

نسيم آرزوئي نيست

گل خوش رنگ و بوئي نيست

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ

كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند انده است بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 8:50  توسط درویش  | 

 

 

بنام حق

یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد

گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن

مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی

بنی آدم سرشت از خاک دارد

اگر خاکی نباشد آدمی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 20:24  توسط درویش  | 

 

ازیک سایت برداشتم ولی نام آن یادم نیست

 اي صد افسوس که چون عمر گذشت معني اش فهميدم

 

 


طي شد اين عمر، تو داني به چه سان



پوچ و بس تند، چنان باد دَمان


همه تقصير من است، اين که خودم ميدانم


که نکردم فکري


که تامل ننمودم، روزي


ساعتي يا آني


که چه سان ميگذرد عمر گران؟


کودکي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط


فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات


همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذاريد بخندد شادان


که پس از اين دگرش، فرصت خنديدن نيست


بايدش ناليدن


من نپرسيدم هيچ


که پس از اين ز چه رو


نتوان خنديدن


هيچکس نيز نگفت: زندگي چيست؟ چرا مي آئيم؟


بعد از اين چند صباح، به کجا بايد رفت؟


با کدامين توشه، به سفر بايد رفت؟


من نپرسيدم هيچ، هيچکس نيز نگفت


نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط


فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات


بعد از آن باز نفهميدم من، که چه سان عمر گذشت؟


ليک گفتند همه:


که جوان است هنوز، بگذاريد جواني بکند، بهره از عمر بَرَد، کام راني بکند


بگذاريد که خوش باشد و مست


بعد از اين نيز، بر او عمري هست


يک نفر بانگ برآورد که او


از هم اکنون بايد فکر آينده کند


ديگري آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند


سومي گفت: همانگونه که ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش


با همه اين احوال


من نپرسيدم هيچ


به چه سان دي بُگذشت؟


آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت؟


نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دَمي


عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي


چه تواني که ز کف دادم مُفت


من نفهمدم و کس نيز مرا هيچ نگفت


قدرت عهد شباب، ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد


ليک بيهوده تلف گشت جواني، هيهات


آن کسانيکه نميدانستند زندگي يعني چه؟


رهنمايم بودند


عمرشان طي شد


بيهوده و بي ارزش و کار


و مرا ميگفتند که چو آنان باشم


که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم


فکر گشتن باشم


فکر تامين معاش


فکر ثروت باشم


فکر يک زندگي بي جنجال


فکر همسر باشم


کس مرا هيچ نگفت:


زندگي ثروت نيست


زندگي داشتن همسر نيست


زندگاني کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست


من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت


و صد افسوس که چون عمر گذشت، معني اش فهميدم


حال ميپندارم، هدف از زيستن اين است رفيق


من شدم خلق که با عزمي جزم، پاي از بند هواها گُسَلَم


پاي در راه حقايق بنهم


با دلي آسوده


فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل


مملو از عشق و جوانمردي و علم


در ره کشف حقايق کوشم


زره جنگ، براي بد و ناحق پوشم


ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم


آنچه آموخته ام بر دگران نيز نکو آموزم


شمع راه دگران گردم و با شعله خويش


ره نمايم به همه، گرچه سرا پا سوزم


من شدم خلق که مُثمِر باشم


نه چنين زائد و بي جوش و خروش


عمر بر باد و به حسرت خاموش


اي صد افسوس که چون عمر گذشت معني اش فهميدم




  صد , افسوس , چون , عمر , گذشت , معني , اش , فهميدم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 19:57  توسط درویش  | 

سلام

انشالله خوب هستيدوكك درشلواركسي بااين چندكلمه نه افتاده باشه

دوستان عزيزوقتي وبلاك هاراه افتادازمردم زحمت كش بيابان كسي يادي نكرديادي نكردكه اين مردم صبوردرقحط سالي هاي تاريخ ماضي چگونه امرارمعاش كرده اندچگونه زندگي كرده اندپدربزرگ ميگويدبدترين وزشت ترين سال سال قحط بعدازجنگ جهاني دوم بوده است اووقتي ازرفتن آبادان وعراق وبعدرسيدن به كويت ميگويدبنده قطرات اشك درچشمان اومي بينم آري دوستان نظربنده اين است بياييم ازحكام وسرداران قوم كه مسلم آدمهاي بي دردي بودندكمي به دردمندان بيابان مثل مارعيت هابه پردازيم كه چندسالي بيشترنيست گوشت وپوستي به جان مان آمده ازفلان مهندس بگذريم وشيپورازسرتنگش بنوازيم وازكارگران وبازياران وماهي گيران بنويسيم هرچندگمنام ولي انسان هاي شريفي بوده اندازميروخان ورئيس بااحترام يادكنيم امازيرپاي مان رانيزنگاه كنيم هرچنداگرصدتاانقلاب اسلامي ووكمونيستي وسويلسيتي ودموكراسي شكل غربي دردنياانجام شودرعايت رعيت است وابن فلان نيست زيراكسي ايشان نمي شناسدتمدن بيابان راهمين جت هابازيارها

وماهي گيران نگاه داشته اندفلاني مهندس رئيس فلان اداره به بنده وبقيه چه ايشان زيرپايش رانگاه ميكنداين پدربزرگ ميگويدكه هميشه درمجلس بزرگان جايي نداشته يك شوپوشي داشته كه روزهاخودراپوشانده وشبها نصف آن روي خودانداخته ونصف ديگرتشك اوبوده چندسال پيش كه باپدربزرگ سرنرفتن به نخلستان وآب ياري دعواداشتيم ميگفت توآدم نمي شوي بعدميگفت

موج مطاف نخورده يي خرمابه گرگاميدهي وبنده ازاين مثل چيزي دست گيرم نمي شدكمي كه بزرگ ترشدم متوجه وخرفهم شدم حق باايشان است اكنون نخلها بالارفته اندوبنده نيزمردسرنخل رفتن نيستم ولي به احترام پدربزرگ بايدرطب منزل رافراهم كنم دوستان عزيزاگرازنون جوخواران روزگارخودتان كه نه پدران وپدربزرگ هايتان بوده اندبه اين وبلاك بياييدوگرنه بنده ميگويم نخبگان بيابان ماهي گيران بيابان هستندانهائيكه تاكنون يك ليترگازاوئيل دزدي نكرده اندبه اميدزندگي دربيابان فرزندان خوبي تربيت كرده اندوخلاف نيزنكرده اند

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 18:16  توسط درویش  | 

 

سلام

سلامی گرم به همه عزیزانی که به این کلبه محقرخالی سرنمیزنند

چون میدانندکه کیسه درویش خالی است ودرانبان اوچیزی نیست

چه فایده دارددرب خالی راکوبیدن ودست خالی برگشتن دوستان عزیزپاچه که رابگیریم که روزقیامت شاکی به درگاه خداوندبشودیاراحقیقت نوشتن درخودنمی بینم چندین بارمیخواستم این وبلاک خفه کنم هروقت بازش میکنم ومی بینم هیچ نداردبازم سررحم می آیم ومیگویم انهاکه مینویسندکجاراگرفته اندکه بنده که نمی نویسم جایی راگرفته باشم

بیایم کرسی زیرپای که بگذارم واززیرپای که بردارم که فردانتونم جواب گوباشم همین محمدآراسته بااین همه دروغها وعکسهایش وتحمل این همه حرف ازنظرمن یک دیوانه است مردحسابی چهارمدادودفتربفروش ووبلاک بازی بگذارکنارمگربه خرجش میرودفکرمیکندکاری بزرگ انجام میدهدکه این گونه چسپیده به این وبلاک چندی پیش وبلاک های بیابان همه مملوازتعریف وتمجیدنخبگان بیابان بودندبااینکه خودمیدانستندکه این نخبگان گلی برسربیابان نزده اندوهرکس دارددومن خودراآردمیکنندونخبگان نیزباورکرده اندکه بله ماگل سرسبدبیابان هستیم بنده فکرمی کنم اینهابیمارهستندنخبه چیه دکترکیه پسرمیتونی گلیم خودراازآب بکش نمی تونی خوددانی فکرمیکنیداگرهمه مدیران مادرشهرستان سیریک بومی باشندچه میشودکارخراب ترمیشودچون بومیهاراآزموده ایم آزمودن دوباره خطاست بومی های ماترسووکاری ازاینهابرنمی آیدپس همان بهترکه دعاگوی همان شهرستانی های باشیم که کاری ازانهابرمی آیدوحقیقت رامیگویند

مطلب ادامه داردخواستیددنبال کنیدبنده باکمک پدربزرگم این وبلاک مینویسم

هردوبیسوادببخشیدیکی کم سوادودیگری بیسواد

غزل شیخ اجل رانیزاضافه کردم

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

شاکر نعمت و پرورده احسان بودم

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند

 بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد

که سر سبزه و پروای گلستان بودم

 روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل

عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

 گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند

 گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم

 به وصالت که نه مستوجب هجران بودم

خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید

 آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 18:13  توسط درویش  | 

 

 

p6mo7ke0crd9l2kmjf6w.jpg

شعرازابوالقاسم حالت ازمجله توفیق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 17:58  توسط درویش  | 

 

 سلام

میشودمطلب نوشت میشودمطلب دزذیدمیشودمطلب کپی کردحوصله ندارم

ازخودم ازوبلاک وازجامعه متنفروبیزارم

چرانمی دانم؟

این رامیدانم که بربیشترسفره هاخرمانیست پدربزرگ میگفت شصت هفتادسال پیش این موقع خرماتمام میشدومنتظربودیم رطب بیایدمانیزمنتظررطب هستیم

sb7juqjeevl0rjle8cgc.jpg

 

 

 

داستان پير مرد


 

يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 22:20  توسط درویش  | 

 

 

                        سلام

سلامی به لطافت گلهای بهاری

 

cq4vz0oqukjoir3kxi8.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 11:22  توسط درویش  |